• صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • منا
صفحات اختصاصی
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
دوستان من
  • آرزوی عزیز(مامان ایلیا گلی)
  • آرین و مامان گلش
  • آشیانه عشق عسل وآقای همسر
  • برای آنکه دوسش دارم (یلدا)
  • پر از حرفهای تازه(بهار)
  • تغذیه و سلامتی و زیبایی
  • خاطرات زندگی ما(دخملی)
  • خانم اردیبهشتی
  • خانم یوگی و آقای گوفی
  • خانه کوچک جودی
  • خانواده کوچک من(ساناز)
  • خوشبختیم(گلی)
  • دل می نوازد (بانو جان)
  • دو لقمه خاطره سبز(سیندخت)
  • روزهای زندگی یک کمال گرا(آسوده)
  • شب یلدا(لیندا)
  • عروس دوماد گل
  • غذای متفاوت(الهام)
  • فقط من فقط تو(نسیم)
  • کیانا دختر شهریوری
  • گفتنی ها (غزل طلا)
  • ماجراهای ممول و حامی
  • من یک عروس نمونه ام (سورملینا)
  • مهسا خانم
  • نی لا و زندگیش
  • هستی و مامان نوشین
  • یادداشت های کوثر جون
  • یک عاشقانه آرام(لبخند)
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



منو این روزا
سرم بینهایت شلوغه
نویسنده: منا - سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠

سلام دوستای خوبم

این روزا سرم بنهایت شلوغه هم اداره کلی کلاس بهم داده که جدیده و باید قبل از درس دادن مطالعه کنم . هم دارم بلاخره اساس کشی میکنم و میرم خونه ای که خیلی منتظرش بودم منی که کلی از بیکاری تا همین دو هفته پیش همش پای اینترنتو فیز بوک  و وبلاگ خونی بودم این روزا اصلا کامپیوترمو روشن هم  نمی کنم مگر توی اداره اونم همش دارم درس میدمو درس میخونم

از خونمو اساس کشیو و ....خیلی حرفا دارم

از برنامه های سال جدید ....

از سالی که گذشت ....

کارهای باقی مونده تا عید ....

ولی واقعا وقت نوشتن ندارم و با وجودی که مطمئنم می خوام همرو داشته باشم و اینج بگم ولی نمی دونم کی دوباره بیام پس به امید اینکه بزودی ذهنمو جمعو جور کنم و برنامه هام سبک تر بشه و بیام که حرفام زیاده

برام دعا کنین این روزا به انرژی نیاز دارم

×××خدایا بابت همه چی ممنون تو خیلی مهربونی خیلی خیلی خیلی خیلی....

نظرات ()



خونه تکونی
نویسنده: منا - سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠

لبخندسلام و ممنونم از محبتهای همه

وای نمی دونین چه حس خوبی دارم الان یعنی فقط میشینم روی کاناپه یه لیوان چای داغ تازه دم و هی میگم آخییییییییییییییییش چه خوبه آخییییییش چه خوبه ...آخه من خونه تکونیمو 909 در صدشو انجام دادم البته تقریبا تنهایی یه خانمی قرار بود بیاد کمکم که مریض شد و منم دیگه منتظرش نموندم و از اصفهان که برگشتم یا علی گفتمو شروع کردم

1- تمونم پرده ها رو شستم پرده های 2 تا اتاقا رو با ماشین و پرده های پذیراییم که جنسشون حریر شیشه ایه رو با دست و البته پا شستم و آسترشو هم با ماشین لباسشویی ...بعدشم اتوشون کردم و وصلشون کردم تشویقیعنی الان برق میزنن

2- تموم دیوارارو از بالا (رفتم روی چهار پایه) با وایتکسو پودر شستم (یه دور با اسکاچ میرفت یه دور با پارچه خیس یه دورم خشک ) میخواستم با بخار شو دیوارو تمیز کنم که دیدم بدلم نیست خودم باید با وایتکس بسابم خونمونم کوچیک نیست 120 متره ولی الان هی نیگاشون میکنم و کیف میکنم از براقیشون (دیوارای خونه استخونین)

3- کف اتاقامون موکته اونا رو با بخوارشو تمیز کردم که واقعا تمیز شدم و هر چی مو و غبار بود ازشون در اومد ...کف سالنم که سرامیکه و اومو هم با وایتکسو و پودر شستم بعدشم یه دور بخار شو کشیدم

4- فرشا رو دادم بیرون شستن(شما هم اگه برنامه برای فرشاتون دارین از همین الان بدین بشورن آخه دم عید سرشون شلوغه تمیز نمیشورن)البته من فرشام 4 متریه و دو تا توی سالن و یکی توی اتاق...یه فرش سبکمک برای توی آشپز خونه بود که خودم جوگیر شدم توی سرما توی تراس شستم..تموم پادریهار و هم گذاشتم توی ماشین لباسشویی

5- جای اتق خواب و اتاق مهمون رو عوض کردم (البته با کمک همسر) تموم کمدا و لباسا و کفشا و....مرتب شسته و جاگیر شدن (خیلی هم لباس بود خودم اتو کردم و آویزون کردم (هی در کمدا رو باز میکنم نیگا می کنم و کیف می کنم)

7-دستشویی و حمومو از بالا حسااااابی برق انداختم (البته این که کار هر هفته است) 

8- متاسفانه یا نه خوشبختانه خونمون خیلی پنجرا داره تمومشونو  با شیشه شو تمیز کردم (البته از یک طرف طرف دیگه مونده )

9 - یک روزو نصفی هم برای آشپزخونه گذاشتم(کاشی های دیوار کابینتا کف گاز و هود و یخچالو ...)

10 - گردگیری اساسی از هر چی که فکرشو کنین (تموم ظرفای توی بوفه هم گذاشتم توی ماشین ظرفشویی تا برق بیفتن)

خلاصههههههههههههه خیلی کارای ریزو درشت دیگه البته نباید به خودم اینقدر فشار بیارم ولی دیگه خسته شده بودم حالا همسری میگه اگه تا عید اساس کشی باشه چی ؟؟ میگم اشکال نداره خستگی و زحمتم می ارزید به این حسم

××وجدانا ترغیب نشدین دست به کار خونه تکونی بشین؟؟؟چشمک

××این روزای بعد از خونه تکونی دلم میخواد چند بیسکوئیت بپزم تا اگه خوب شد برای عیدم خودم شیرینی درست کنم مژه

خوب خدا رو شکر ....زود میام چون حرفام تموم نشدهچشمک

نظرات ()



تولد بهترین دوست و همرازم
نویسنده: منا - یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠

سلامی دوباره ...

تولد مامان به همون گرمی و خوبی بود که انتظار داشتم یه مهمونی کم تعداد و خانمانه ولی بسیییییییییییار پر هیجان کلا 9 نفر بودیم ولی بیشتر از یه عروسی رقصیدیمو شلوغ کاری کردیم و البته گل سرسبدمونم مامان بزرگم بود که ماشاله از همه شیطون تر و مجلس گرم کن تره من شب قبل مهمونی رسیدم و صبح کمک مامانم همه کارا رو انجام دادیم درسته تعدادمون کم بود ولی برای 20 نفر حداقل مامان تدارک دید طوری که هر کی می رفت کلی کیکو چیپس و ذرتو غذا با خودش برد کیکو خود مامان درست کرد که عکسشو می زارم و هر چی از مزش و پر ملاتیش بگم کمه...منم تزئینش کردم که البته خوب بود ولی عالی نبود آخه من خیلی تجربه این کارو ندارم ولی هوس کردم خودم تزئینش کنم بقیه راضی بودن....خلاصه من بیشتر از این خوشحال بودم که رفتم اصفهان و خوشحالی مامانو صد چندان کردم و همین برام یه دنیا ارزش داشت برای کادو هم هممون پول دادیم بهش و البته خواهر م که تهرانه نیومد ولی کادوشو فرستاد و اونم به مامان 50 دلار داد مامانمم پول کادو ها رو دادو بوتاکس کرد پیشونیشو البته منم 50 دادم به مامان

 


ادامه مطلب ...
نظرات ()



ماجراهای شب یلدا
نویسنده: منا - شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠

سلام من اینبار واقعا دیر کردم و از دست خودم عصبانیم

خیلی اتفاقای شیرین داشتم این مدت خدا رو شکر ولی اصلا نشد بنویسم به خاطر همینم از دست خودم عصبانیم چون وقتی همون موقع در باره اونا ننویسی دیگه اونجور شیرین نیست

از شب یلدا شروع می کنم که واقعا خاطره شیرینی داشتیم امسال و با همون گروه دوستان اهوازی یه مهمونی توپ و بیادموندنی در خونه یکی از اون دوستامون داشتیم 6 7 تا زوج بودیم منو همسری از اینجا رفتیم و خواهر شوهر خواهر همسری هم از تهران با شوهرش اومده بودن و زوج های دیگه که از اهواز بودن و همه هم با حال و کلی خوردیمو رقصیدیم و فال گرفتیم و کلیپ عروسی میزبان رو دیدیم میزبانمون یه زوج بسییییار پولدااااااار بودن که 1 سالی بود ازدواج کرده بودن و خونشون واقعا شیک  و با سلیقه بود و البته تدارکات شب یلداشونم خوب بود و خیلی به ما خوش گذشت منو خواهر همسری رفتیم آرایشگاه البته نه به خاطر اینکه مهمونی خیلی خبری بود نه به خاطر روحیه و تنوع بود که گفتیم بریم و یه حالی به خودمون بدیم و برای تنوع هم که شده موهامون و صورتمونو بدست آرایشگر بسپاریم که واقعا بعدش خودمون از کارمون راضی بودیم خواهر همسری شاغله و مشغله کاریش بالاست و منم که خیلی وقت بود برای هر مهمونی خودم موهامو یه سشوار ساده می کردم برای همین به اون پیشنهاد دادم برای رفع خستگی های این مدتش و منم برای یه تنوع بریم ارایشگاه خلاصه ما رفتیم و بسی خوشکل کردیم برای اون شب و تیپ زدیم که همین کافی بود برامون وقتی هم رفتیم اونجا کلی خوراکی های خوشمزه از نوشیدنی تا مزه و غذا خوردیم و کلی رقصیدیم و البته عکسای با حال گرفتیم و خاطره ای شد بیادموندنی اون شب موقع برگشتن هم ما سه زوج (ما و خواهر همسری و خواهر شوهرش) رفتیم خونه خواهر همسری و تا نزدیکای صبح حرف زدیمو با هم بودیم و فرداش منو همسری برای ناهار خونه یکی از دوستای قدیمیمون رفتیم و ناهارو با اونا بودیم و از بودن با اونا هم کلی لذت بردیم و شب هم خونه اون یکی خواهر همسری و فرداشم صبح با اتوبوسسسسسسسسس برگشتیم وقتی برگشتم مامانم گفت که برنامه جشن تولدش برای 3 روز دیگه شده و بیاااا منو میگی اصلا حالو حوصله مسافرت دوباره نداشتم اونم تنهایی و راه ...ولی به خاطر مامانم رفتم اصفهان و 4 5 روزی اونجا بودم خاطرات مهمونی مامانم و بعدا مینویسم

× خدا رو شکر بابت تموم آرامشی که بهم میده و منو اونقدر قوی کرده که همیشه شاکر باشم

× دوستون دارم دوستای خوبم

اینم یه عکس از شب یلدای امسال ما


ادامه مطلب ...
نظرات ()



برگشت از اه واز
نویسنده: منا - یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠

سلام ...من برگشتم و خدا رو شکر سفر کوتاه و خوبی بود نکته مهم برای من توی این سفر این بود که من هنوز آثار بیماری و سرماخوردگی رو داشتم و هوای اهوازم به نظرم خیلی آلوده و سنگین بود و برای همین نتونستم خیلی ریلکس باشم و همش بیحال بودم ولی دیدن همسری که خیلی دلم براش تنگ شده بود و تولد نی نی گولوی خواهرشوهری و نشستن با خواهر شوهر بزرگه و همسرش و همسری تا صبح و حرف زدن (اینقدر که ما با هم حرف دریم برای زدن فکر نکنم هیشکی داشته باشه ) برام خاطره خوب گذاشت ...همسری موند اهواز چون تا آخر هفته دوره دارن ولی من با مامان بابای همسری برگشتم همه میگفتن بمون ولی هم خودم حسو حالم رو به راه نبود هم به خاطر اینکه همسری برگشتم (همسری همکارش باهاش توی ماموریته و از اونجایی که یه جورایی با هم دوستن و اون توی اهواز کسی رو نداره و کارشونم خارج از شهره همسری نمی تونه زیاد اونو تنها بزاره و همش بیاد خونه خواهراش و بیشتر مهمانسرای شرکت می مونه ولی این 5 شنبه و جمعه همش با ما بود و منم اومدم که اون به خاطر من مجبور نشه اونو تنها بزاره و از طرفی رفت و امد براش مشکل میشه آخه ماشینو نبرده ) توی راه که بودیم خواهر شوهری زنگ زد و گفت اکیپ دوستامون که چند وقت پیش مهمونی با هم بودیم و اگه یادتون باشه عکساشم گذاشتم برای شب یلدا قراره خونه یکیشون مهمونی باشه و می تونی بیای و منم که حاضر و آماده گفتم باشه میام و اینجوریه که دوباره میخوام برم اه واز (عاقل نیستم دیگه ببخشید ) همسری هم که اونجاست و دورش آخر هفته تموم میشه و با هم بر میگردیم ...

از اونطرف مامانمم میگه بیا شب یلدا اصفهان تازه تولد یکی از دوستامم هست 5 شنبه اصفهان و لی چون همسری نمی تونه بیاد و اه وازه من به مامانم قول دادم برای تولدش که هفته آیندست اصفهان باشم و می خوام براش سنگ تموم یزارم و تولد دوستمم نمیرم (تولدش یه مهمونیه توپه ولی بازم به علت اینکه همسری نمی تونه بیاد کنسلش کردم با اینکه بهش گفته بودم میاااام ولی تقصیره خودشم شد چون مهمونیشو یه هفته زودتر گرفت )

خلاصه الان خونه خودمم و همسری نیست ولی واقعا دلم نمی خواست بیشتر بمونم حس موندنو اصلا نداشتم با وجودی که با خواهرای همسری خیلی حال میکنم و از مهربونی و راحتیشون هر چی بگم کمه ولی خودم حسم سر جاش نبود خواهرای همسری هم که شاغلن و کلا درگیر کارو اداره و ...

تولد نی نی هم خوب بود و خوش گذشت البته یه مهمونی خونوادگی بود بیشتر و خیلی خواهر همسری برای اولین تولد بچش انرژی و ذوق نداشت و من همش با خودم میگفتم اگه من بودم فلان کارو می کردمو ...ولی اون نه (کارش اداریه و از صبح تا 4 عصر سر کاره و خیلی هم روزاشونو بی برنامه میگذرونن ) ولی در کل خوب بود

امیدوارم شما هم همیشه شاد باشین...منم می خوام این چند روزو استراحت کنم و آماده بشم برای مهمونی شب یلداااااااااااااا

 

نظرات ()



ماموریت همسری و برنامه های برباد رفته
نویسنده: منا - چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠

سلام

فردا صبح عزم اه وا زیم ...منو مامان بابای همسری ...گفته بودم که همسری رفته ماموریت اهواز حالا دارم میرم ببینمش و البته تولد یک سالگی نینی خواهر کوچیکه همسری هم هست ...

توی این هفته که همسری نبود خیلی برنامه هاداشتم که میخواستم انجام بدم از کارای بانکیمو سرو سامون دادن به حسابها (نکه خیلین میخوام جمعو جورشون کنمزبان)تا کارای تمدید پاس و البته کار اساسی خونرو می خواستم انجام بدم ولی این سرماخوردگی بد جور زمین گیرم (تخت گیرم ) کرد همش خوابم و بی حال همش نگران بودم من با این سرماخوردگی وحشت ناکم اگه خوب نشم چطور این بی بی شیطون خواهر شوهری رو برم بخورم اخه ...ولی به مدد آمپولای حسابی و دردناک الان خیلی بهترم و اگرم چیزی ازش مونده صداشو در نمیارم تا بتونم اون بی بی رو ماچ مالیش کنم حسابی نمی تونم که جلوی خودمو بگیرم دست خودم نیست....یا وجود نوش جان کردن این سرما و بیحالی و ...نتونستم از خیر استخر وشنا بگذرم و مرتب تو آب بودم و البته چند باری هم رفتم سونا گفتم شاید اثر روی سینوساو ..داشته باشه ...دیروزتو استخر مربی تیم شناازم پرسید شوهرتون رسمیه منم گفتم اره و اونم گفت که بیام با تیم کار کنم برای مسابقات وزارت و ...ذوق کردم و حالا قراره از اه وا ز که برگشتم برم با تیم شنا کنم ...این مدت که همسری نبودکلا اشپزخونم تعطیل بود و خوشحالم که باعث شد یکی از لباسایی که چند وقت پیش خریدمو بتونم تنم کنم و قراره برای تفلد نی نی بپوشم با چکمه هامو و ساق ضخیم به مامان همسری که نشون دادم و پروش کردم گفت هم تیپ ثمر شدم با اون چکمه ها خوشم اومد از تعریفش ....

خلاصه که داشتم میگفتم کلی برنامه داشتم یکی از اصلیترین برنامه هام تمیزکاری اساسی و در حد خونه تکونی خونه بود قرار بود با تمیزکارمون تماس بگیرمو شروع کنم ولی اون برنامه هم کنسل شد از بس قراره این ماهو اون ماه کردن برای تحویل خونمون من دستو دلم برای کارای این خونه نمی رفت و همش میگفتم من که می خوام برم چرا دست به دیوارا بزنم اصلا من که میخوام تمام وسایلمو تعویض کنم چرا مثلا فرشارو که می خوام رد کنمو بشورم چرا پرده ها رو بشورم ولی دیگه طاقت ندارم و به محض اینکه از اه وا ز برگشتم شروع میکنم حداقل برای همین چند ماهم حسم خوب می شه دیگه نه ؟؟؟

دو تا از وبلاگای خوبی که نویسنده هاشونو دوست دارم اهوازین یکیشون مامان آرینه و اون یکی رو فکر کنم درست نباشه بگم آخه خودش از شهرش چیزی نمیگه و ته دلم دوست داشتم ببینمشون ولی فکر کنم فرصتشو نداشته باشیم و اصلا نمی دونم اونا دوست دارن یا نه ؟؟حالا ببینیم در آینده چی پیش  میا د

خخخخخخخخخخوووووووب دعا کنین با خبر های خوب بییییییام

نظرات ()



 
نویسنده: منا - دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠

سلام طبق قولی که دادم اومدم

والله این مدت خیلی خیلی هر هفته مهمون داشتم و اصلا نتونستم درست و حسابی استراحت کنم از مسافرت  که اومدیم آخر هفتش خواهر شوهری کوچیکه با نی نی گلش و البته شیطونش مهمونم بودن هفته بعدش خاله ها و مامان بزرگم برای از مکه اومدن خاله بزرگم که خونش شیرازه اومده بودن و توی دوشبی که اومده بودن خالم با پسر ش که 5 سالشه(از اصفهان) و اون خالم با دخترش که 6 سالشه (از آبادان)هر شب خونه من بودن البته شوهراشون نبودن و ما تا تقریبا صبح مینشستیم به غییییبت (آخ حال میده مخصوصا با خاله اصفهانیم که خیلی حرفا و غیبتا و ...داریم ) و تازه یه ناهارم خونمون بودن و اگه مجبور نبودن برن به خونه خاله بزرگم برای کمک و مهمونی همش میخواستن خونه من باشن آخه میگن (البته هر کی میاد خونمون همین حرفو میزنه )‌که خونه تو راحتیمو از این حرفا

برای تعطیلات عاشورا و تاسوعا هم که خواهر شوهر بزرگه و شوهرش که خوشبختانه اونا بچه ندارن و با هم خیلی حال میکنیم اومده بودن و کلی با هم تفریح کردیم و البته من مهمون داری کردماااا و حاصلش هم علاوه بر خاطرات خوب سرماخوردگی بنده در اثر بیرون رفتنای زیادو کم خوابی (آخه هر شب مینشستیم تا صبح حرف زدنو از سرو کول هم بالا رفتن ) بود

امممممممممممممما همسری برای یه ماموریت و یا بهتره بگم دوره رفته اه وا ز و من این چند روز همش تنها بودم و از اونجایی که کلاس نداشتم فقط خوابیدمو رفتم استخر

خیلی حرفا دارم میام

نظرات ()



کاش همه توی یه شهر بودیم نه؟؟
نویسنده: منا - یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠

سلام

خیلی وقت نیومدم و یه دستی به اینجا نکشیدم خودمم خیلی نگرانش بودم نه اینکه فک کنین حرفی نداشتمو اتفاق خاصی نبود که بیام بگم اتفاقا این روزا خیلی برام مث برق و باد میگذره و از لطف خدا همه چی خوبه و منم کلی هر روز برنامه های خوب داشتم تو این مدت ولی هی امروز فردا وکردم هی گفتم صبح آپ میکنم عصر آپ میکنم هی تنبلی کردم ...از این حسم بدم میاد می دونم اگه بیشتر بنویسم دوستای بیشتری پیدا میکنم و حتی لحضه ها و چیزای بیشتری رو از روزام ثبت میکنم ولی ...

خوب اینا رو گفتم تا یکم یخم وا شه و شروع کنم ولی نمی دونم از کجا و کی ؟؟/

آها بزارین از تعطیلات این چند روز بگم که خواهری از تهرون اومده بود اصفهان و مامانم  منو گریه انداخت از بس اصرار که تو هم بیا دلم میخواد همتون جمع باشین خونه و نذریمو با شماها بدم و وووواز این حرفا یعنی روزی صد بار من باید توضیح می دادم مامانی عشقم من تازه اومدم از پیش شما حوصله راهو ندارم ...مهمون دارم خواهر شوهرینا می خواستن بیان و منم می خواستم ازشون پذیرایی گرم کنم و هی دلشو قرص میکردم که حالا با این دختر راه دوریت خوش بگذرون و بهش برس و از اون اصرار دوباره که من دلم میخواد همتون با هم تو خونه جمع بشین و همیشه یکیتون نیست و من دلم پیش اون راه دوره می مونه و ... خودمم دلم براش می سوخت آخه هر بار که من هستمو خواهری نیست همش هر چی می خوریم میگه بمیرم حالا بچم چی میخوره بچم از این غذا یا خوراکی خوشش میاد (آخه یکی نیست بگه مگه اون الان تو اسارته یا توی زندونه که اینجوری میگی) یا هر جایی میریم خوش میگذره میگه آخی بچم الان چیکار میکنه نکنه حوصلس سر میره و .....و منم میدونم هر وقت خواهری اونجاست و من نیستم همینا رو هم برای من میگه ...خودمم خیلی دلم میسوزه وقتی اینهمه اصرار میکنه و من هی میگم نه نمی شه همسری تازه مرخصی بوده و یا حال راهو ندارم یا می خوام استراحت کنم و ...ولی ته دلمم میگم کاش راحت تر بگیرم و برم دلشو شاد کنم ولی واقعا نمی شد و خیلی برنامه های دیگه داشتم می خواستم استراحت کنم خواهرشوهری رو که از اهواز اومده بودنو دعوت کنم و مهمترینش همسری اون تعطیلات سر کار بود و شیفت بود و منم نمی خواستم تنهاش بزارم و تاااازه باباجون من که تازه برگشته بودم از پیششون ....خلاصه بساطی داشتیم تا دل مامانمو بدست اوردم و هی هر روز بش زنگ میزدم و میگفتم حال کن از لحظاتت با دخترت استفاده کنین منم اینجا دارم حال میکنم و خوشحالمو اینا ...واقعا خوشا به حال اونایی که با مامان بابا هاشون توی یه شهر زندگی میکنن ..دیگه الان با دوریشون و دلتنگیم بعد از اینهمه مدت کنار اومدم ولی بیشتر نگران اونام که هیچوقت با دوری ما کناز نمیان و همیشه نگرانو منتظرنقلبمی خواستم از تعطیلات بگم کجا کشیده شد بحث...قول می دم زود برگردم ...قول قول ...فردا میام

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »